داستان شماره دو
یه دختر بود بدجنس بود با فیس بوکش کار می کرد یه پسر بدجنس هم بود کش موهای قرمز خوشکل بسته بودند اما هرکاری می کردند خوشکل نمی شدند یه روز دختر ماجراجو از تو خونه اش بلند شد اومد بیرون بعد رفت زنک یه خونه رو زد ،دختر ماجراجو کفشش رو بیرون خونه کذاشت رفت اون تو واسه خودشون بمونن رفت پائین خونه وایستاد بعد اون دو تابچه اون یکی رو ندیدند یکی شون دید همه جا روشنه چون آباژور روشن بود بعد رفت برای خودش سیب بکنه، سیب کند و اومد.
نویسنده :
arkahil
20:59



