آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

آنیتا کوچول بابا

داستان شماره دو

یه دختر بود بدجنس بود با فیس بوکش کار می کرد یه پسر بدجنس هم بود کش موهای قرمز خوشکل بسته بودند اما هرکاری می کردند خوشکل نمی شدند یه روز دختر ماجراجو از تو خونه اش بلند شد اومد بیرون بعد رفت زنک یه خونه رو زد ،دختر ماجراجو کفشش رو بیرون خونه کذاشت رفت اون تو واسه خودشون بمونن رفت پائین خونه وایستاد بعد اون دو تابچه اون یکی رو ندیدند یکی شون دید همه جا روشنه چون آباژور روشن بود بعد رفت برای خودش سیب بکنه، سیب کند و اومد.
16 فروردين 1393

داستان شماره یک

تو قوه تخیل خیلی خوبی داری در خصوص هر موضوعی میتونی ساعتها صحبت کنی البته داستان هم تعریف میکنی  و من هم می نویسم اولین داستانت اینطوری شروع میشه: یکی بودیکی نبود زیر کنبد کبود یه پسر و یه دختری توی در آبی و سبز زندکی می کردند متوجه به یه دستشوئی ابی شدند  در آبی با هم ست بودند یه شونه قرمز داشتند یه ماشین قرمز داشتند سطل زباله آبی و زرد داشتند هر روز می کفتند چه ماشین خوشکلیه بعد که یه روز خوابیده بودند یه بچه ژولیده اومد اونهارو بیرون کرد.
16 فروردين 1393

بابا

تو و بابا اکثر وقتها دارین سر به سر هم میذارین رابطه شما با هم خیلی جالبه تو خیلی بابا رو دوست داری و همیشه میگی بابا من عروس توام و تو داماد منی و بعد هم با عصبانیت به من میگی « مامان چرا موقع عروسی با بابای من عکس گرفتی مگه نمی دونی بابا داماد منه» یه روز هم لباس تولدت رو پوشیدی و بعد گفتی بریم آتلیه با بابا عکس بگیریم من عروس میشم بابا هم کراوات بزنه داماد بشه عکس بگیریم .گفتی تو راه می خوام برای بابا کروات آبی برق برقی (منظورت براقه) بخرم و رفتیم آتلیه تو عکسهات خیلی قشنگ شد ه بود. دیشب عمه محدثه داشت یه داستان از الهی قمشه ای تعریف میکرد و تو داستان یه موجودی که از روابط انسانها اطلاع نداشت در خصوص نقش پدر در زندگی تعریف م...
3 آبان 1392

تولد سه سالگی

بالاخره دختر کوچولوی من  سه ساله شد برات جشن تولد هم گرفتیم تو از صبح خیلی خوشحال بودی وقتی خاله فروغ و عمو حسین داشتند خونه رو برای جشن تزئین می کردند تو با خوشحالی نگاهشون می کردی و منتظر بودی تولدت شروع  بشه وقتی من می خواستم به اتاق دیگه ای برم می گفتی مامان نرو الان تولدم شروع میشه هر چه بهت می گفتم تولدت بعد از ظهر شروع میشه زیر بار نمی رفتی اما وقتی مهمونها اومدند رفتی توی تکونت (تو به CARRIER میگی تکون در واقع وقتی کوچیک بودی از CARRIER استفاده نکردی اما حالا بدون carrier خوابت نمی بره) و گفتی خوابم میاد فقط وقتی فشفشه ها رو دیدی از carrier اومدی بیرون و یه کم رقصیدی . کیک تولدت شکل  یه پرنسس بود که تو خیلی دوستش داشتی...
10 مهر 1392

مرغ مهران

آنیتای مامان خیلی آهنگ مرغ سحر رو دوست داره ولی یه روز به مامان گفتی :مامان ،سحر که مرغ نداره باید بگی مرغ مهران ناله سر کرد(مهران همسایه مادر جونه که چند تا مرغ و جوجه و خروس داره و تو از وقتی که کوچولو بودی هر وقت میری خونه مادر جون حتما یه سری باید به مرغهای مهران بزنی) و بعد گفتی تازه خروس ناله سر می کنه پس باید بگیم خروس مهران ناله سر کرد. این روزها عسل مامان باز هم داره میره مهدکودک البته با مشکلات زیاد .فردا قراره من و شما با هم بریم مهد چون مامان فردا رو مرخصی گرفته تا با هم باشیم ،می خواهم تو رو توی کلاس نقاشی ثبت نام کنم البته من دوست داشتم به کلاس  موسیقی و انگلیسی بری اما تو خودت نقاشی رو انتخاب کردی. 
3 تير 1392

خمیرسا

این روزها عروسک مورد علاقه ات اسمش خمیرساست که البته کچله تو خیلی دوستش داری در واقع خمیرسا بچه توست حالا دو تا بچه داری یکی ساره که همیشه اذیتت می کنه و یکی هم خمیرسا که خیلی بچه خوبیه و ما هرشب تو خونه  برای خمیرسا جشن تولد داریم اگه کیک در دسترست نباشه یکی از کتابهایت رو به عنوان کیک می گذاری روی میز و بعد دست میزنی و می رقصی و می گی جشن تولد خمیرسائه جشن تولد خمیرسائه و ما مجبوریم توی این جشن شرکت کنیم توی انگلیسی هم خیلی پیشرفت کردی حروف انگلیسی رو تا حرف( i )یاد گرفتی و همه رنگها رو هم بلدی و یه چیز جالب در مورد رنگ اینه که تو همیشه تبلیغات green house رو توی تلویزیون می بینی و خیلی دوستش داری اما فکر می کنی رنگ سبز به انگلیسی میش...
30 فروردين 1392

دو دو دو داخ

بعضی وقتها که بازی می کنیم من جوجه میشم و تو مرغ اما وقتی می خوای صدای مرغ در بیاری به جای قدقدقدا میگی دودودوداخ خیلی با مزه میشی من عاشق دودودوداخ گفتن توام عسلم بازی دیگه ای که خیلی دوست داری اینه که تو مغازه دار بشی و ما ازت خرید کنیم دو واقع تو عاشق این بازی هستی و جنس های مغازه ات همیشه سه تا قیمت دارن هزار تومان،هزاروسیصد تومان و هزارو شصت و شونزده تومان و گاهی وقتها من مغازه دار میشم و تو مشتری چادر منو سرت می کنی و میای خرید و خیلی با مزه میشی ...
16 آذر 1391